تبليغاتX
کانادا گراف
ما الان تو دلتا هستیم.یعنی خونه این دوستمون اینجاست.خونه ای هم که اجاره کردیم اینجاست.ما قبل از اومدن تصمیم داشتیم تو برنابی خونه بگیریم.دلیلمونم این بود که برنابی تقریبا تو وسط ونکوور بزرگ قرار داشت ودسترسی هاش هم به اسکای ترین و اتوبوس شهری خوب بود.در ضمن من قرار بود دنبال ادامه تحصیل تو بی سی ایتی باشم و همسر گرامی هم قرار بو بعد از پشت سر گذاشتن امتحانات مربوطه(دوستان پزشک و دندانپزشک جهت کار در اینجا باید یه سری امتحان کنکور مانند رو پشت سر بگذارن و در صورت دریافت نتایج خوب تو دانشگاهای مختلف که تعدادشون هم زیاد نیست جهت تحصیلات تکمیلی اقدام کنند و بعد اگر موفق به اخذ پذیرش شدند یه دو سالی درس بخونن و بعد تازه بتونن برای دریافت اجازه کار اقدام کنند و فکر کنم باید یه سری امتحان هم برای اجازه کار بعد از اتمام دوره تکمیلی هم بدن)تو یو بی سی مشغول به تحصیل بشه.برنابی دسترسی خوبی به هردو جا داشت و یه جورایی وسط قرار می گرفت.دلیل دیگمونم این بود که هیچ دلیل دیگه ای برای انتخاب جای دیگه نداشتیم.

اما حالا چرا تو دلتا خونه گرفتیم به ترتیب اولویت:

۱-خونه ای که اجاره کردیم تقریبا حدود ۵۰ متر با خونه این دوستمون فاصله داره و من نمیتونم دقیقا  براتون توضیح بدم که استفاده از تجربیات یه نفر که ۲۰ سال اینجا زندگی کرده میتونه چقدر در تصمیماتی که میگیرید موثر باشه چه از نظر مالی و مهمتر از همه از نظر زمانی.منظورم اینه که انتخاب یه یه مسیر اشتباه اول از نظر مالی بهتون اسیب میزنه و بعد از اون اون زمانی رو که از دست میدید دیگه به هیچ وجه قابل جبران نیست.

۲-قیمت ها تو این منطقه از بزنابی ارزوتر بود.مثلا خونه ای که ما اجاره کردیم یه گروند فلور(طبقه همکف) یه ساختمان دو طبقه با ورودی جدا و حیاط پشتی بزرگ که در اختیار ماست به متراژ حدود ۸۰ متر کف موکت نو تازه نقاشی شده با پرده و بدون فرنیچر و فوق العاده تمیزه که ما ماهی ۷۵۰ تا اجارش کردیم ولی لنگه همینو تو برنابی باید حداقل ۹۵۰ تا اجاره میکردیم.بیس منت(زیر زمین با همین مشخصات و دیده بودیم ۸۵۰ تا).

۳-تو چند ماه اینده احتمالا هیچ کاری با جای خاصی نخواهیم داشت تا کارهای مربوط به دانشگاهمون انجام بشه که فکر میکنم مال من یه ۶ ماهی طول بکشه و مال همسر گرامی هم که حداقل یه سال طول خواهد کشید

۴-ما قبل از اینکه بیایم تصمیم گرفته بودیم که تا جا نیافتادیم ماشین نخریم و و سیستم حمل ونقل عمومی استفاده کنیم به خاطر صرفه جویی تو هزینه های اولیه.اما الان دیدیم که با این اختلاف در خصوص اجاره اینجا و برنابی و همچنین پولی که باید برای هزینه ترانزیت بدیم به نفعمونه که ماشین بخریم.به خصوص اینکه وقتی ماشین دا رید میتونین برای خرید به جاهایی مثل فلی مارکت یا همون یکشنبه بازار خودمون برید برای خرید مثلا میوه و سبزیجات و اختلاف قیمتش من فکر میکنم ماهانه عدد بزرگی بشه.در ضمن در هر صورت ماشین هم دارید وخلاصه بیرونی کمپینگی از این جور چیزها دیکه....

 

در ضمن یه توصیه برای دوستهایی که دارن میاند هیچ وسیله منزلی با خودتون نیارید.همه چیز رو میتونید ارزونتر از ایران اینجا بخرید.منظورم اینه که اگر ارتباط عاطفی با وسائلتون مد نظر نیست بدونید که هزینه حمل ونقل و دردسرش ارزشو نداره.علاوه بر این خرید وسائل جدید هم خودش خیلی باحاله!!!

ما که خیلی شانس اوردیم به حرف همسر گرامی با جان و دل گوش کردیم وهیچ کدوم از وسائلمونو نیاوردیم

 

+ نوشته شده توسط من و بانو در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 20:46 |

سلام دوستان عزیز.اومدم تلگرافی دو تا مطلب  رو به عرضتون برسونم و برم:

اول:دیروز رفتیم به یکی از دفاتر راجرز،همون شرکتی که ازش سیم کارت خریده بودیم و توضیح دادیم که فقط با چند دقیقه صحبت،حدود ۸۷ دلار اعتبارمون تموم شد.متصدی اونجا گفت که شما در اصل باید میرفتید همون شعبه ای که خریدید ولی الان که اینجا هستید من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدمبعد گوشی رو برداشت و یک نفس با دو سه جا صحبت کردوبعد از حدود ۶-۵ دقیقه رو کرد به ما و گفت که درست شد!

بعد هم از خود شرکت باهامون تماس گرفتن و گفتن ببخشید،دیگه تکرار نمیشه تو رو خدا باز هم از ما خرید کنین!!

ظاهرا مشکل از گوشی ما بود که بعد از اتصال به اینترنت به طور خود به خود دیتا دانلود میکرد.(احتمالا گوشی از سرعت بالای اینترنت به وجد اومده بود!!!!!)

دوم :

گواهینامه های رانندگی رو از ایران ترجمه نکنین چون باید توسط مترجم رسمی در کانادا ترجمه بشه.از تاریخ لندینگ شما ۹۰ روز میتونین با همین گواهینامه ایرانی رانندگی کنین.

حتما قبل از اومدن یه تائیدیه مبنی بر عدم داشتن تصادف و حسارت از شرکت بیمه بگیرید تا بتونید از تخفیف بیمه تو کانادا استفاده کنید.

در صمن تا وقتی کارتهای  PR رو نگرفتید نمیتونید امتحان رانندگی بدید.

(برای اون دوستانی که در مورد هزینه ها میخوان بدونن:هزینه ترجمه ۲ تا گواهینامه و یه برگ تائیدیه بیمه ۸۰ دلار شد که البته نرخ ثابتی نیست و بسته به مترجم های مختلف فرق میکنه.)

فعلا تا بعد

(راستی ما خونه اجاره کردیم)

+ نوشته شده توسط من و بانو در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 2:24 |

معمولا هم من و هم همسر گرامی از اعتماد به نفس کامل رنج می بریم.ما اعتقاد عجیبی داریم که کارهامون یه جور فوق العادهای درست میشن.مثلا  همین اینترنت،موقعی که ما رسیدیم هتل دیدیم برای هر روز اینترنت وایر لس باید هفت دلار به هتل پرداخت کنیم ولی با یه سرچ کوچولو یهو به اینترنت فوق پرسرعت تعمیرگاه کنار هتل که unsecured بود کانکت شدیم. اههههههههه  چه سرعتی،خدا ما رو ببخشه،البته قرار شد بعدا هزینه اش رو بندازیم تو صندوق صدقات اینجاضمنا پست هایی که تا اینجا براتون گذاشتم یه مقدار مشکل شرعی داره که پای اونایی که میخونن.

ظاهرا اعتماد به نفس زیادی همه جا کار ساز نیست.ما از ایران با یکی از اشناها که دوست دوران کودکی و همشهری پدر همسر گرامی بود هماهنگ کرده بودیم.خیلی اصرار کرده بود که بیاد دنبالمون تو فرودگاه و بعدش هم بریم خونشون.ما هم با توجه به همون جریان اعتماد به نفس و از این جور چیزها گفتیم نه !!!! فقط قول دادیم هر وقت هر مشکلی داشتیم با ایشون تماس بگیریم.

۱-روزی که حساب بانکیمون رو باز کردیم و دبیت کارتهای موقتمون رو گرفتیم رفتیم به دفتر شرکت راجرز و یه سیم کارت اعتباری خریدیم.خرید این سیم کارت حدود ۱۶۰ دلار برامون در اومد که ۶۰ دلارش هزینه بود ۱۰۰ دلارش اعتبار.اینترنت نامحدود هم رو موبایلم گرفتم که ماهی هفت دلار از کردیتم کم میشد.بعد از گرفتن سیم کارت به هتل رفتیم و به پسرخاله ام که هتل را با کردیت اون رزرو کرده بودیم تو کلونا (شهری که دو ساعت فاصله با ونکوور داره)زنگ زدم که شماره تلفونمو بهش بدم و پول هتلو بهش برگردونم.بعد از ۵ دقیقه صحبت تماسمون قطع شد و یه پیام گرفتم که باید برم سیم کارتمو شارژ کنم.شانسی که اوردم این بود که سیم کارتم اعتباری بود وگرنه کی میتونست  صورتحسابمو پرداخت کنه؟

***** یه توصیه مهم:تا جا نیافتادین هیچ چیزی رو امضاء نکنید که بعدا بخواد براتون صورتحساب بیاد!!

۲-برای خرید یه سری خورده ریز مثل اب و نون و دو تا تیکه سوخاری و...خلاصه چیزهایی که تو ایران اگه می خریدیم کلا میشد ۲۰۰۰۰ تومان با مالیاتش تو فروشگاه سون ایلون که نزدیک هتلمون بود ۶۸ دلار پول دادیم.

۳-کلا حس کردیم اگه با این روند پیش بریم اخر تابستون باید به سلامتی از مسافرت بر گردیم!

پس تصمیم گرفتیم که مزاحم دوستمون بشیم تا کمکمون کنه سریعتر یه خونه پیدا کنیم تا از این وضعیت در بیایم.خوشبختانه دوستمون بعد از تماس ما سریع خودشو به هتلمون رسوند وتا ما بفهمیم اتاقمونو تحویل داد و وسائلمونو ریخت توی ونش و ما رو اورد خونه خودش.خوشبختانه طبقه پائین خونشون خالی بود و ما فعلا تو سوئیت پائین خونشون که قبلا بچه هاشون اونجا زندگی می کردند مستقر شدیم.

خیلی خوشحالم که این کارو کردیم و دلایلش رو براتون تو پست بعدی توضیح می دم.

+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 19:14 |
صبح خیلی زود بعد از یه خواب سنگین و نسبتا طولانی بیدار شدیم.بعد از خوردن صبحانه،چکمه های آهنینمون رو پوشیدیم و رفتیم دنبال یه سری کارها:

قبل از هر چیزی چون یه مقدار پول نقد همراهمون بود که می بایست هرچه زودتر از شرش خلاص میشدیم،رفتیم به نزدیکترین شعبه رویال بانک و یه حساب مشترک با دو تا کارت اعتباری مجزا باز کردیم.همون موقع هم دو تا کارت اعتباری موقت بهمون دادند که تا دو هفته بعد که کارت اصلی به آدرسمون پست میشه ازش استفاده کنیم.

بعدش رفتیم به نزدیکترین مرکز سرویس کانادا و درخواست صدور سین نامبر کردیم.در همون مرکز فرمهای مربوط به بیمه درمانی رو هم پر کردیم.فرمهای پر شده بیمه باید از طریق اداره پست به مرکز بیمه ارسال میشد و برگه های مربوط به سین نامبر تکمیل شده باید به یه مرکز سرویس کانادای دیگه به صورت دستی تحویل داده میشد.ما هر دو برگه رو از مامور مربوطه تحویل گرفتیم و به سمت مرکز سرویس کانادا حرکت کردیم.در طول مسیر از طریق یکی از مراکز پستی واقع در یک فروشگاه،برگه مربوط به بیمه درمانی رو پست کردیم .ناهار خوردیم و مثل یک سرباز وظیفه شناس،بدون فوت وقت رفتیم سرویس کانادا و سین نامبرمون رو گرفتیم و شدیم کانادایی!

اون روز وقتی ازما سوال می کردن که کی وارد خاک کانادا شدین و ما جواب میدادیم دیروز، با تغجب نگاهمون میکردن که یعنی خوب بنده های خدا صبر میکردین لااقل عرقتون خشک شه!

(من فکر میکنم این درگیریها و استرسهای پروسه مهاجرت از هر کدوم ما یه دونده ماراتن ساخته که تا یه لحظه میخوایم آروم بگیریم دجار وجدان درد میشیم!)

یکی از چیزهایی که این چند روزه خیلی به اهمیتش پی بردیم،ارزش اطلاعاتیه که تو همین وبلاگها از دوستهایی که قبل از ما پا تو این راه گذاشتن کسب کردیم.این وبلاگها باعث شدن که ما به صورت مجازی با همه این مراحل آشنایی ضمنی پیدا کنیم و هیچ چیزی برامون غیرمنتظره و عجیب نباشه. به خاطر همین احساس دین به پیشروتر هاست که ما سعی میکنیم یه چراغی هرچند کم نور و سوسو زن در حد وسع خودمون پیش پای بقیه که هنوز پا به این قسمب جاده نذاشتن بذاریم . 

 

پی نوشت:هر چی سعی کردم که نگم،دیدم نمیشه.باید بگم که ونکوور زیباست.واقعا زیبا و ما روزی هزار بار خدا رو به خاطر اینکه کمکمون کرد به اینجا برسیم،شکر میکنیم.جای همتون سبز سبز!  

+ نوشته شده توسط من و بانو در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 8:44 |

ما هتل مون رو از ایران رزرو کرده بودیم.وقتی رسیدیم اونجا چمدونامون و وسائلمونو با کمک راننده تا لابی هتل اوردیم.بعد از اتمام کارهای چک این هتل خواستم که یکی کمکمون کنه و چمدونامونو ببره بالا ولی ظاهرا اونا اونجا چنین کسی رو نداشتن .اولش  ناراحت شدم ولی بعد که یاد پرداخت انعام ۱۰ دلاری افتادم دیدیم چه خوب شد که خودم باید اونا رو ببرم تواتاقمون.اینجا بود که پی به اهمیت  اردویی که تو ایران داشتم (جهت توزین لوازم )بردم و  مجددا تشکرات لازم را به همسر گرامی جهت اماده سازی اینجانب جهت انجام اینگونه عملیات ژانگولر شدیدا ابراز نمودم.

بعد از ورود به اتاق و جابجایی لوازم با توجه به پرواز طولانی و خستگی بالها با اجازتون خوابیدیم تا فردا.صبح پس از صرف صبحانه از لابی هتل ادرس نزدیکترین مرکز سرویس کاناد را گرفتیم و راهی اونجاشدیم.برای رفتن به اونجا باید با اتوبوس و اسکای ترین طی طریق میکردیم که خدا انشااله قسمت کنه همه بتونن با اسکای ترین ونکوور این ور و انور برن.معرکه است.فرض کنید  مترو و تله کابینو با هم قاطی کنن.فوق العادس و شما میتونین زیبایی های ونکوور رو از نزدیک ببینین.

راستش ما یه کم گیجیم هنوز و اوضاع یک کم پیچیده به نظر میاد.کارهای مربوط به سرویس کانادا و سین نامبر و وکلا چیزهایی که روالش مشخصه خوب پیش میرن ولی خوب چیزایی مثل خرید سیم کارت یا خرید از سوپر مارکت یا خرید بلیط اتوبوس و اسکای ترین که شما با اپشن های متفاوتی روبرو میشی یه کم  که نه خیلی گیج کننده است.مهترین مسئله هم اجاره خونه مناسبه که من فکر میکنم با توجه به هزینه بالا و همچنین مدت زمان طولانی تاثیراتش تصمیم گیری رو مشکل میکنه.

ما یه اشنایی اینجا داشتیم که تصمیم نداشتیم مزاحمش بشیم.ولی فکر میکنم یه جورایی باید این کارو بکنیم.

شما رو هم در جریان میذاریم

+ نوشته شده توسط من و بانو در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 22:7 |
ما ونکووریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه بعد از همه استرسها و مسایل مهاجرتی و غیره،ما رسیدیم به مقصد!

امروز سومین روز اقامت ما در کاناداست و هوا هم فوق العاده عالیه.

ما ساعت سه و ربع صبح چهارشنبه تهران رو به مقصد ونکوور ترک کردیم.بلیطی که IOM به مهاجرها میده با پرواز لوفتانزاس و یه توقف تو فرانکفورت داره.ما ساعت حدود شش صبح به وقت فرانکفورت به اونجا رسیدیم و صبحانه رو تو سالن ترانزیت مهمون لوفتانزا بودیم.تقریبا 7-6 ساعت  تا زمان پرواز بعدی یعنی پرواز 492 فرانکفورت به ونکوور زمان داشتیم که از شانس ما این زمان انتظار مصادف شد با مراسم جشن اولین پرواز لوفتانزا به یکی از کشورهای آفریقایی به نام گابون.خلاصه اینکه این چند ساعت،مهماندارهای خوش اخلاق و فهیم! لوفتانزا ما رو با انواع و اقسام شیرینیها،اسنکها،میوه ها و نوشیدنی های مجاز و غیر مجاز بمباران کردند،چند تا موزیک دسته جمعی اجرا کردند و یکی دو نفر از جمله پرزیدنت لوفتهانزا در امور خاورمیانه و آفریقا و وزیر گردشگری کشور گابون سخنرانی کردند.خلاصه اونقدر ما رو شرمنده کردن که ما فکر کردیم الانه که بیان و با سلام و صلوات ما رو به زور ببرن گابون که خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و ما ساعت یک و بیست دقیقه به وقت فرانکفورت سوار هواپیما شدیم.مدت زمان پرواز نه ساعت و نیم بود و ما ساعت دو و چهل و پنج دقیقه به وقت ونکوور به این شهر رسیدیم.

 به محض پیاده شدن رفتیم به قسمت مهاجرت و برگه های لندینگمونو به علاوه یه برگه که تو هواپیما بهمون داده بودن و پاسپورتها به افسر دادیم.بعد از بررسی مدارک و پرسیدن چند سوال برای تائید کلامی چیزهایی که تو فرمها نوشته بودیم لندینگمونو مهرو امضاء کرد و ما رسما شدیم پرمننت رزیدنت کانادا.

بعد از اونجا رفتیم به سالن دریافت بار و چهار ساک ۲۵ کیلوئی را تحویل گرفتیم.این رو هم باید بگم که به لطف مسئول کنترل بار لوفتانزا تو تهران که فهمید ما مهاجر هستیم تونستیم هشت کیلو بار اضافه داشته باشیم.راستی بار همراه رو هم ظاهرا جایی کنترل نمی کنن پس هر چیز سنگین و کم حجمی که دارین میتونین ببرین تو هواپیما.ما بیشتر کتابهامونو تو کوله پشتی همراهمون گذاشته بودیم. 

بعد از گرفتن ساکهامون از گمرک رد شدیم که اونجا هم کسی کاری به ما نداشت اصلا چیزی رو چک نکردن.بعدش یه ون گرفتیم و با پرداخت ۳۰ دلار رسیدیم به هتلمون.

این تا اینجای داستان  

+ نوشته شده توسط من و بانو در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 6:4 |